مشروح مطلب
 
کد مطلب:155
موضوع:هنر جمع آوري اطلاعات موجب عزیز شدن ایاز شد
تعداد بازدید:1065
   
متن حكايت : مي گويند سلطان محمود غزنوي غلامي به نام اياز داشت كه خيلي برايش احترام قائل بود و در بسياري از امور مهم نظر او را هم مي پرسيد و اين كار سلطان به مزاق درباريان و خصوصاً وزيران او خوش نمي آمد و دنبال فرصتي مي گشتند تا از سلطان گلايه كنند تا اينكه روزي كه همه وزيران و درباريان با سلطان به شكار رفته بودند، وزير اعظم به نمايندگي از بقيه، پيش سلطان محمود رفت و گفت: «چرا شما اياز را با وزيران خود در يك مرتبه قرار مي دهيد و از او در امور بسيار مهم مشورت مي طلبيد و اسرار حكومتي را به او مي گوييد؟» سلطان گفت: «آيا واقعاً مي خواهيد دليلش را بدانيد؟» وزير جواب داد: «بله» سلطان محمود هم گفت: «پس تماشا كن.» سپس اياز را صدا زد و گفت: «شمشيرت را بردار و برو شاخه هاي آن درخت را كه با اينجا فاصله دارد ببر و تا صدايت نكرده ام سرت را هم بر نگردان» و اياز اطاعت كرد. سپس سلطان رو به وزير اولش كرد و گفت: «آيا آن كاروان را مي بيني كه دارد از جاده عبور مي كند. برو و از آنها بپرس كه از كجا مي آيند و به كجا مي روند.» وزير رفت و برگشت و گفت: «كاروان از مرو مي آيد و عازم ري است.» سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند روز است كه از مرو راه افتاده اند.» وزير گفت: «نه» سلطان به وزير دومش گفت: «برو بپرس.» وزير دوم رفت و پس از بازگشت گفت: «يك هفته است كه از مرو حركت كرده اند.» سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي بارشان چيست؟» وزير گفت: «نه» سلطان به وزير سوم گفت: «برو بپرس.» وزير سوم رفت و پس از بازگشت گفت: «پارچه و ادويه جات هندي به ري مي برند.» سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند نفرند؟» و ... به همين ترتيب سلطان محمود كليه وزيران به نزد كاروان فرستاد تا از كاروان اطلاعات جمع كند. سپس گفت: «حال اياز را صدا بزنيد تا بيايد.» و اياز كه بي خبر از همه جا مشغول بريدن درخت و شاخه هايش بود آمد. سلطان رو به اياز كرد و گفت: «آيا آن كاروان را مي بيني كه دارد از جاده عبور مي كند برو و از آنها بپرس كه از كجا مي آيند و به كجا مي روند.؟» اياز رفت و برگشت و گفت: «كاروان از مرو مي آيد و عازم ري است.» سلطان محمود گفت: «آيا پرسيدي چند روز است كه از مرو راه افتاده اند؟» اياز گفت: «آري پرسيدم. يك هفته است كه حركت كرده اند.» سلطان گفت: «آيا پرسيدي بارشان چه بود؟» اياز گفت: «آري پرسيدم. پارچه و ادويه جات هندي به ري مي برند» و بدين ترتيب اياز جواب تمام سؤالات سلطان محمود را بدون اينكه دوباره نزد كاروان برود جواب داد و در پايان سلطان محمود به وزيرانش گفت: «حال فهميديد چرا اياز را دوست مي دارم؟» فرستنده حكايت : احمد، رضا
 
بازگشت
 
 
Skip Navigation Links.
Skip Navigation Links.
Skip Navigation Links.
 
 
کاربر مهمان خوش آمدید
۱۳۹۷ چهارشنبه ۳۰ آبان
 
 
شرکت شهرکهای صنعتی استان اصفهان
شرکت نمایشگاههای بین المللی تهران
شرکت نمایشگاههای استان اصفهان
اداره کل صنعت،معدن ،تجارت
هیئت امنای شهرک صنعتی امیر کبیراصفهان
سازمان تامین اجتماعی
اداره کل کار ؛ رفاه وتامین اجتماعی استان اصفهان